سیر تحول علمی و تاریخچه نگرش نسبت به تمایلات و رفتارهای جنسی انسان 

در طول تاریخ، انسان، حداقل، به منظور بقاء نسل، ملزم و نیازمند به نزدیکی و آمیزش جنسی بوده است. در اعصار گذشته، بشر به جای آن که اطلاعات در مورد احساسات، تمایلات و رفتارهای جنسی خود را از علم و دانش به دست آورد، تنها از تخیل، خرافه، ادبیات و نصایح مذهبی تحریف شده الهی و غیر الهی بهره می­گرفت (اوحدی، 1384).

نوشته­های تاریخی نشان می­دهد که در آن دوره بسیاری از ارتباطات جنسی فاقد عشق، احترام، آرامش و امنیت بودند زیرا در واقع ازدواج، ارتباط واقعه­ای غیر رمانتیک بود که با هدف مبادله اموال و سهیم شدن در املاک و زمین یکدیگر و اتصال دو گروه یا قبیله صورت می­گرفت و جذابیت و میل جنسی صرف به عنوان یک انگیزه برای ازدواج در بین مردم باستان از اهمیت کمی برخوردار بود (عشقی، 1385).

در قرن پانزدهم میلادی، مسیحیان عقیده داشتند که احتلام (انزال در خواب)، خوابی شیطانی و ناشی از آمیزش با ارواح است. نگرش یهودیان به رفتار و تمایلات جنسی انسان، از باب تولید مثل، بقاء نسل و تقسیم ارث بوده است. دین یهود، توصیه اکید به ازدواج پسران در سن 13 تا 18 سالگی و دختران درسن 12 سالگی نموده است و برای زنان- خارج از شمول و محدوده ازدواج- هیچ گونه دارائی و پشتوانه مالی قائل نگشته است و اصولاً اعمال جنسی زنان را گناه آلود و ناپاک معرفی کرده، در همان حال با دیدگاههای متناقض و نگرشی متضاد، زنان را به سبب امکان پذیر نمودن مشروع و پسندیده تمایلات جنسی، قابل لطف و ترحم فرض نموده است (کجباف، 1378).

در آیین مسیحیت نیز نسبت به زن، نگرشی متناقض و دیدگاهی متعارض وجود دارد . در عین حال که زنان را به رهبانیت و تارک دنیا گشتن، دعوت و تشویق نموده، آنها را دلفریب و جذاب دانسته که با مردان، روابط جنسی (نا مشروع) پیدا می­کنند، در همان حال به مردان سفارش می­کنند که شهوت جنسی خود را سرکوب نمایند و به کلیسا روی آورند. بدیهی است، ترغیب به پرهیز و دوری از این نیاز فطری و غریزه عینی- حتی در چهارچوب امر مقدس و الهی چون ازدواج- خود، سبب پدید آمدن و تشدید تعارضات و عقده­های روحی روانی شده، با به وجود آوردن اختلالات و انحرافات بسیار جنسی- روانی، انسان را از ارتقاء به درجات بالای سلامت روانی باز می­دارد (اوحدی، 1384).

با ظهور اسلام، دیدگاه مبتنی بر وحی آسمانی، نسبت به تمایلات جنسی انسان به طور کلی دگرگون شد. در نظام خانواده و چهارچوب ازدواج، ارضاء غریزه فطری و الهی جنسی، نه تنها مجاز، بلکه مستحب و گاه، واجب شمرده شده و به زن و مرد هر دو، اجازه و امکان تمتع و تفرح از این غریزه فطری و الهی و ارضاء این نیاز عینی و واقعی- به دو شکل ازدواج دائم و موقت- داده شده است، که به بهترین نحو، انسان را از تعارضات اساسی و عقده­های پایدار زمینه ساز بیماریها و اختلالات روانی، ایمن و مصون نگاه داشته، سلامت فرد و جامعه را تضمین می­نماید (اسلامی نسب، 1376).

به طور کلی رفتار جنسی از دیدگاه علوم مختلف نظیر پزشکی، زیست شناسی، روان شناسی، مردم شناسی و جامعه شناسی مورد بررسی قرار گرفته است. روان شناسان و روان پزشکان فعالیت خود را در جهت مطالعه علمی مسائل جنسی از اواخر 1880 شروع کردند. در همان زمان مطالعه علمی رفتار جنسی نیز آغاز شد. اولین اثری که در این زمینه به چاپ رسید، کتاب «آسیب­های روانی جنسی» تألیف ریچادر فن کرافت- ابینگ[1] (1965- 1886) بود. پس از او می­توان به هاولاک الیس[2] و زیگموند فروید[3] اشاره کرد که نتایج بررسی­های خود را در مورد رفتار جنسی در اوایل سده بیستم منتشر کردند (اوحدی، 1384).

الیس یک پزشک انگلیسی، روان شناس و نویسنده بود که نتایج بررسی­های خود را در کتاب «روان شناسی رفتار جنسی» در 7 جلد میان سال­های 1897 و 1928 منتشر کرد. پس از او، فروید[4]در سال 1905 کتاب خود را تحت عنوان «سه رساله درباره تمایل جنسی[5]» انتشار داد.

او در این کتاب به مطالعه رشد روانی- جنسی انسان از کودکی تا بلوغ پرداخت و همچنین انحراف­ها و اختلال­های جنسی را مورد بررسی قرار داد. با رشد و پیشرفت علوم رفتاری، سرانجام اسکوفیلد[6] در سال 1965، فهرست 33 تحقیق انجام شده را در خلال 50 سال گذشته منتشر کرد (کجباف، 1378).

کینزی[7] رفتاری جنسی را به عنوان رفتاری که به اوج لذت جنسی منجر می­شود می­داند، لیکن چنین تعریفی نیز کامل و خالی از نقص نمی­­باشد. هاید[8] در کتاب «ادارک تمایلات جنسی بشر» رفتار جنسی را چنین تعریف می­نماید: «رفتاری که برانگیختگی جنسی ایجاد نموده و احتمال رسیدن به اوج لذت جنسی را افزایش می­دهد» (ذوالفقاری، 1385).

در عصر ویکتوریای انگلستان، زنی به نام موشر[9] بررسی خود را درباره میل جنسی زنان آغاز کرد. بعد از موشر، مگنوس هیرس فیلد[10] به مطالعه علمی رفتار جنسی بشر پرداخت. هیرس فیلد آلمانی است که نتایج بسیاری از تحقیقات وی توسط نازیها از بین رفت. وی اولین موسسه بررسی رفتار جنسی را بنیاد نهاد و آن را در سطح وسیعی گسترش داد. او همچنین اولین مجله بررسی رفتارهای جنسی را منتشر نمود و در جهت مشاوره خانوادگی و راهنمایی درمشکلات جنسی، به یاری بیماران پرداخت (اوحدی، 1384).

 

2- 3- نظریه­های رفتار جنسی

2-3-1- دیدگاه فروید

فروید میل جنسی را به طور طبیعی در انسان همانند احساس گرسنگی و میل به غذا می­دانست. او میل جنسی را چنین تعریف کرد: «میل جنسی مفهومی از یک تحریک بدنی و روانی است. منبع آن محرکی است که در یکی از اعضای بدن وجود دارد و هدف آن ارضا و به ثمر رساندن تحریک بدنی و روانی است». فروید در آغاز معتقد بود که میل جنسی تنها سائقه­ای است که منشاء همه رفتارهای دیگر انسان است ولی پس از چندی در سال 1920 به تئوری غریزه دوگانه جنسی و تهاجم معتقد است و در بررسی­های نهایی خود، دو گروه بزرگ غریزی یعنی غریزه زندگی و مرگ را مشخص کرد (دژکام، 1381).

به اعتقاد فروید، انگیزش اساسی رفتار انسان، ماهیتی جنسی دارد. به عبارت دیگر انسان موجودی لذت طلب است. از سوی دیگر جوامع مانعی بر سر راه میل لذت طلبی انسان هستند. به همین دلیل، فروید روشهایی را مورد بحث قرار می­دهد که انسان بتواند میان غریزه جنسی و محدودیت­های اجتماعی خودش، سازش ایجاد کند (شفیع آبادی و ناصری، 1385).

فروید در بررسی غرایز زندگی، عشق را به عنوان یکی از غرایز معرفی می­کند. او در تعریف عشق می­گوید: منظور از عشق، علاقه و محبتی است که قسمتی از آن به آمیزش­های جنسی می­انجامد، اما همچنان احساس­هایی مانند عشق به خود، به پدر و مادر، دوستی نسبت به افراد دیگر، عشق نسبت به انسانها و برخی مفاهیم مجرد و حتی عشق به اشیای عتیقه را دربر می­گیرد (کجباف، 1378).

2- 3- 2 دیدگاه یونگ درباره رفتار جنسی

یونگ[11] درباره غریزه جنسی چنین اظهار می­کند: «علی رغم اهمیت انکارناپذیر جنسیت مع ذالک امکان پذیر نیست که همه چیز را مطلقاً به این غریزه مربوط کنیم». یونگ برخلاف فروید نقش اصلی را به غریزه جنسی نمی­داد. او انرژی روانی را به منزله یک کل واحد در نظر گرفت. وی اصطلاح «لیبیدو» را به نیروی جنسی محدود نکرد، بلکه آن را جزیی از انرژی روانی کلی پنداشت. یونگ با بصیرتی عمیق نشان داد که آنچه روان تحلیل گران از ضمیر ناهشیار بیماران خود بیرون می­کشند، معادلهایی هستند که در اسطوره­ها و نمادهای نقاط مختلف جهان اعم از فرهنگ­های ابتدایی یا پیشرفته دیده می­شوند (دژکام، 1381).

مفهوم جنسیت یکی از ابعاد روان شناسی یونگ است که در بحث از سنخهای کهن[12]، آن را تحت عنوان (آنیما و آنیموس[13]) مطرح کرده است. اهمیت سنخهای کهن (آنیما و آنیموس) در آن است که هر کدام از این سنخهای کهن باید امکان بروز یابند، یعنی مرد باید ویژگیهای زنانه خود (نظیر ملایمت) وزن ویژگیهای مردانه خود (مانند پرخاشگری) را همراه با ویژگیهای جنسی خود بروز دهد، تا شخص هر دو وجه خود را بیان و آشکار نسازد، نمی­تواند به شخصیت سالم دست یابد. ویژگیهای مختلف شخصیت باید به طور هماهنگ تکامل یابند، به طوری که رشد هیچیک از ابعاد شخصیت مانع رشد سایر ابعاد شخصیت نشود (کجباف، 1378).

 

2- 3- 3 نظریه آدلر درباره میل جنسی

آدلر[14] نیز مانند یونگ انگیزه اصلی آدمی را میل جنسی نمی­دانست و میل به قدرت را فهم انگیزش آدمی معرفی کرد. همچنین برداشت او از انسان با یونگ متفاوت بود. او به موضوع تنازع بقا بیشتر علاقه مند بود تا موضوع اسطوره­ها و نمادها. اریک فروم[15] درباره فروید و آدلر چنین اظهارنظر می­کند، «فروید به پدیده پرخاشگری غیرجنسی توجهی نکرد، ولی نظریه روان شناسی آدلر درست بر محور همین موضوع دور می­زند. تفاوتی که بین این دو نظریه به چشم می­خورد، این است که آدلر این استعدادها را به صورت دیگر آزاری[16]– خودآزاری[17] در نظر نمی­گیرد، بلکه از آنها به عنوان “احساس حقارت” و آرزوی قدرت یاد می­کند و فقط جنبه­های معقول این پدیده­ها را می­نگرد (یوسفی، 1384).

طرفداران فروید، احساس کهتری را مشتق از عقده اختگی یا قطع آلت تناسلی که ناشی از ترس ناهشیار در برابر از دست دادن آلت تناسلی خود و یا ناقص ماندن آن است، می­دانند. آدلر این مکانیزم را معکوس می­سازد و عقیده دارد که عقده اختگی مشتق از احساس کهتری است که بر دستگاه جنسی یا تجربه جنسی مستولی و تثبیت می­شود (کجباف، 1378).

گرچه آدلر قبول نداشت که تمایلات جنسی محرک اصلی زندگی است، به عنون یکی از تکالیف زندگی آن را پذیرفت. به نظر وی، واقعیت زیستی این است که ما به صورت دو جنسی موجودیت پیدا کرده­ایم. تکلیف زندگی، آموختن این واقعیت است که هر دو جنس می­توانند در رابطه جنسی، لذت و معنی متقابل بیابند. ما با تعریف نقش جنسی­مان بر پایه توصیف­ها و پندارهای قالبی و فرهنگی، باید بکوشیم با جنس دیگر، و نه جنس مخالف، رابطه برقرار کنیم (نورکراس[18]،1999، ترجمه سید محمدی، 1381).

 

2-3-4- دیدگاه اریک فروم[19] درباره میل جنسی

اریک فروم در مورد غریزه جنسی اعتقاد دارد که: «ظهور میل جنسی یکی از مظاهر رشد و تکامل آدمی است و خودش را با علائم خفیف­تری در سال­های اولیه زندگی نشان می­دهد. بهتر است فشار زیادی در مورد نظارت و تربیت بر کودک خردسال وارد نکرد، زیرا جهت رشد و حرکت روانی- جنسی او از راه راست و طبیعی منحرف شده و زمینه اختلالات روانی- جنسی گوناگون را در سال­های آینده فراهم می­کند. اریک فروم نیاز به ارضای میل جنسی را سائق هیجانی بیولوژیک و فیزیولوژیک می­داند که باید ارضا شود و با نیازهای اجتماعی یا هیجان­­های اجتماعی از قبیل: همبستگی، عشق و نفرت که از ساختارهای اجتماعی بر می­خیزد، تفاوت دارد (دژکام، 1381).

مهمترین تعریف انسان این است که اندیشه او به تأمین نیازهای جسمانی محدود نیست، بلکه از آن فراتر می­رود. بشر با دو نوع سایق هیجانی راهنمایی می­شود، یکی بیولوژیکی است که در همه یکسان است و نیازهایی را در بر می­گیرد که لازمه بقاست، نیاز به غذا و آب از جمله این نیازها به شمار می­روند. هیجان­های ثانویه ریشه بیولوژیکی ندارند و در همه یکسان نیستند. هیجانهایی مانند عشق، همبستگی، حسد، نفرت، رشک و حرص و … از ساختار اجتماعی بر می­خیزد. هیجان­های اجتماعی برخلاف هیجان­های بیولوژیکی، حاصل ساختار اجتماعی هستند (کجباف، 1378).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   چند رسانه ای های آموزشی و تاثیرات ان بر یادگیری دانش اموزان

2-3-5- دیدگاه هورنای درباره میل جنسی

هورنای[20] در مورد رابطه بین محبت و تمایل جنسی معتقد است که ارتباط بین محبت و تمایل جنسی یک ارتباط حتمی، ضروری و همیشگی نیست. یعنی نمی­شود گفت که این دو، یک پدیده هستند یا ریشه و محرک واحدی دارند. به نظر وی محبت پدیده­ای کاملاً جدا از تمایل جنسی است که می­توان گفت تنها در بعضی موارد با یکدیگر ارتباط پیدا می­کنند و در یکدیگر تاثیر می­گذارند. گاهی تمایل جنسی وجود دارد، بی آنکه توام با محبت باشد، گاهی محبت وجود دارد، بی آنکه آمیخته به تمایل جنسی باشد، مثل عشق مادر فرزندی، گاهی هم این دو مرتبط و آمیخته با یکدیگرند. گاهی یکی جانشین دیگری می­شود، گاهی یکدیگر را تقویت یا تضعیف می­کنند و به این طریقی دریکدیگر تاثیر می­گذارند، ولی مسلماً از دو مقوله متفاوت هستند (یوسفی، 1384).

هورنای معتقد است علت اینکه در بعضی مواقع نیاز به محبت کلاً، به صورت تمایل جنسی در می­آید، عوامل مختلفی، از جمله شرایط و اوضاع و احوال فرهنگی و تربیتی است. در اجتماعی که روابط جنسی آزاد است، بسیاری از نیازهای روانی شکل تمایل جنسی پیدا می­کنند و به صورت عطش جنسی در می­آیند. عامل دیگر چگونگی وضع جسمی و فیزیکی است. بعضی افراد به طور طبیعی و غریزی تمایل شهوی قویتری از دیگران دارند. در این صورت احتمال اینکه نیازهای روانی خود را از طریق نزدیکی جنسی و دفع شهوت ارضا نمایند زیاد می­شود. عامل دیگر، کیفیت روابط جنسی شخص است. کسانی که رابطه جنسی رضایت بخش ندارند و نمی­توانند از نزدیکی جنسی لذت سالم و طبیعی ببرند، بیشتر حریص می­شوند و احتمال اینکه ارضای نیازهای روانی خود را در امور جنسی جستجو کنند، زیادتر می­شود (کجباف، 1378).

 

2-3-6- نظریه مزلو درباره رفتار جنسی

 مزلو[21] همچون بسیاری از روان شناسان دیگر ارضای میل جنسی را برای بقای نسل بشر اساسی می­داند. او نیازهای انسانی را در یک سلسله مراتب قرار می­دهد. نیاز جنسی بشر جزء نیازهای جسمانی محسوب می­شود، همچون نیاز به غذا، آب، هوا، خواب. مزلو درباره ارتباط عشق و تمایل جنسی در افراد سالم چنین اظهار عقیده می­کند: «عشق و تمایل جنسی در افراد سالم اغلب به طور کامل به یکدیگر آمیخته­اند، اگرچه عشق و تمایل جنسی دو مفهوم کاملاً مختلف هستند، و به هم آمیختن این دو مفهوم جایز نیست .با وجود این، باید بگوییم که در زندگی افراد سالم این دو مفهوم به هم می­پیوندد و با هم می­آمیزند. در واقع می­توانیم بگوییم در زندگی افراد تحت آزمون­ ما، این دو مفهوم کمتر جدایی پذیرند و کمتر از یکدیگر فاصله می­گیرند. ما نمی­توانیم تا آنجا پیش رویم که مانند بعضی­ها بگوییم هرکسی که بتواند در فقدان عشق به لذت جنسی دست یابد، باید انسان بیماری باشد، لیکن مطمئناً می­توانیم در این جهت حرکت کنیم» (دژکام، 1381).

2-3-7- نظریه فرد مدار راجرز درباره رفتار جنسی

بنابر نظر راجرز[22] جامعه ما به طور سنتی برای ارزش جنسی، شرایط بسیار محدودی وضع می­کند. این شرایط محدود کننده باعث شده است که افراد زیادی، برای اینکه احترام بیشتری برای خود قائل شوند، ارزش مسایل جنسی خویش را نادیده بگیرند. شاید در واکنش به این ممنوعیتهای بیش از حد علیه جنسی بودن، به افراط کشیده شویم و معتقد باشیم، برای این که احساس با ارزش بودن بکنیم باید از لحاظ جنسی موفق باشیم، مرتباً درحالت اوج لذت جنسی باشیم، همیشه برانگیخته باشیم و روان سازی[23] و نعوظ خود را حفظ کنیم، هرگز سریعاً انزال نکنیم، بلکه همیشه انزال کنیم. قسمت اعظم اضطراب عملکرد جنسی که مسترز و جانسون (1970) توصیف می­کنند، در واقع بازتاب محدود کننده­ای است که می­گوید، باید در روابط جنسی موفق باشیم نه اینکه طبیعی باشیم. (نورکراس،1999، ترجمه سید محمدی، 1381).

فعالیت جنسی طبیعی، فعالیتی که نه هدف­گرا باشد نه عملکرد گرا، به احتمال زیاد در قالب یک رابطه صمیمی روی می­دهد. در چنین رابطه­ای، شرایط ارزش بیش از حد محدود کننده یا شاق را در ارتباط با نحوه رابطه جنسی خود با شریک جنسی­مان، دور می­ریزیم. در یک رابطه صمیمی، وقتی مشکلات جنسی پیش می­آید، که گاهی تقریباً همه دچار آن می­شوند، تهدید به طرد، اندک است. زن و مرد، در چنین جوی می­توانند مشکلات جنسی خود را بررسی کنند و به حل آن همت گمارند. اگر درمانگران بدون بررسی روابط صمیمی، صرفاً به کژکاری­های جنسی بپردازند، احتمالاً زوج­ها را در روابطی رها می­سازند که وقتی دچار مشکل می­شوند، باز هم به درمان نیاز خواهند داشت (نورکراس،1999، ترجمه سید محمدی، 1381).

 

 

 

 

 

2-3-8- نظریه گشتالتی پرز

از دید پرز[24] وقتی رابطه برقرار می­کنیم، تفاوت­ها را به عنوان فرصت­هایی برای رشد، نه دلایلی برای تعارض می­پذیریم. تفاوتها موجب ناکامی می­شوند، اما گشتالتی ها، از ناکامی به عنوان محرکی برای بالندگی بیشتر استقبال می­کنند. وقتی رابطه برقرار می­کنیم، در عین حال می­پذیریم آنچه را که دوست داریم و دوست نداریم، از ویژگیهایی خود ماست و نباید همسرمان را به خاطر آن تحقیر کنیم (نورکراس،1999، ترجمه سید محمدی، 1381).

در نظریه گشتالتی شخصیت بیشتر بر آگاهی و رابطه با خود و دیگران تأکید می­شود. در این نظریه روی مرزهای افراد و محیط و عمق تماس فرد با خودش و دیگران تمرکز می­شود و بر نقش مهم آگاهی فرد از خودش در محیط اطرافش از طریق حواس، احساسات بدنی و هیجانات تأکید می­شود. به نظر پرز، تماس با خود و دیگران و آگاهی از خود و دیگران در زمان حال مهمتر است تا گذشته و یا آینده (شارف، ترجمه فیروزبخت، 1381).

گرچه پرز مطالب کمی درباره میل جنسی نوشته است، افراد دیگری مانند روزنبرگ[25] (1973) و اوتو و اتو[26]  یک رشته تمرین­ها را ابداع کرده­اند که به میل جنسی کمک می­کنند تا تجربه­ای کل نگرانه یا کامل باشد. تاکید گشتالت بر تماس داشتن بر بدن، برگشتن به حواسمان، و ترک کردن عادت­ها و پاسخ دهی خود انگیخته با کل ارگانیزممان به افراد کمک می­کند تا بدانند چگونه میل جنسی می­تواند بسیار بیشتر از ارگاسم تناسلی باشد. آگاهی از تنفس یکپارچه­تر، حرکات لگنی طبیعی­تر،  نحوه واقعیت بخشیدن به خیال پردازی­ها، نحوه لذت بردن از شوخی در آمیزش جنسی، و نحوه غرق شدن در ارگاسم، بخشی از کامل­تر کردن تجربه جنسی است (یوسفی، 1384).

 

 

2-3-9- نظریه وجود نگری (اگزیستانسیالیسم)[27]

تمایلات جنسی برای وجودنگرها کمتر از صمیمت اهمیت دارد. آنها فرض می­کنند که اگر افراد آزادند صمیمی باشند، پس چنانچه تصمیم بگیرند جنسی باشند، آزادند که چنین باشند. از دید آنان برخلاف روان تحلیل گران، تمایلات جنسی جوهر بشریت در نظر گرفته نمی­شود، اینکه بگوییم باید جنسی باشیم یا نمی­توانیم جنسی باشیم، در هر دو صورت اعتقاد بدی است. ما می­توانیم از نظر جنسی آزاد باشیم، یعنی آزادیم زمانی به امیال جنسی­مان بگوییم آری که معتقدیم بهتر است بگوییم آری، و آزادیم به امیال جنسی­مان بگوییم نه، زمانی که بهتر است بگوییم نه. ما فقط در پاسخ به فرهنگ بسیار سرکوبگرمان که از قدیم به امیال جنسی نه گفته است، این برداشت نا معقول و تحریف شده را داریم که آزادی جنسی، یعنی فقط گفتن آری. بهتر است درمان جنسی وجودی را نوعی درمان شهوانی در نظر بگیریم، زیرا درمانجویان ترغیب می­شوند کل بدنشان را به عنوان موجودات شهوانی احساس کنند که از لمس کردن و لمس شدن، از سر تا نوک پا و نه فقط تناسلی به تناسلی، لذت می­برند (نورکراس، 1999،ترجمه سید محمدی، 1381).

2-3-10- رویکرد شناختی

عشق و صمیمیت برای وجود انسان ضروری نیستند، به محض اینکه عشق را به صورت جبر مطلق تعریف کنیم، عشاق مضطرب، پرتوقع یا وابسته­ای خواهیم شد. اگر به خودمان بگوییم که باید عشق بورزیم، سعی می­کنیم کسانی را که منبع اصلی تغذیه کننده آن هستند، تصاحب کنیم. اگر آنها عشق خود را متوجه دیگران کنند، حسادت می­ورزیم، و چنانچه کسی از راه برسد و عشق ما را تصاحب کند، بدون آن نمی­توانیم به زندگی خود ادامه دهیم. میل جنسی نیز به تقدس نیاز ندارد. میل جنسی تمایل کثیفی نیست که فقط با زاد و ولد، ازدواج، یا عشق توجیه شود. الیس به عنوان مدافع برجسته میل جنسی بدون گناه (1958)، قبل از آغاز انقلاب جنسی دهه 1960، یکی از صاحب نظران منطقی نادر برای آزادی جنسی بود (نورکراس، 1999،ترجمه سید محمدی، 1381).

نظریه رشد شناختی با نظریه تحلیل روانی در مواردی باهم شبیه هستند. این موارد عبارتند از: 1- هویت جنسی در آغاز بوجود می­آید. 2- تقلید رفتارهای متناسب هر جنس با جنسیت خویش (نقش جنسی)، پس از شکل گیری هویت جنسی پدید خواهد آمد. در این زمینه لارنس کلبرگ[28] (1976) که یکی از معروفترین نظریه پردازن شناختی است، درباره تناسب رفتار جنسی با جنسیت فرد بیان می­دارد: کودکان مفاهیم جنسی و عشقی را به تدریج یاد می­گیرند، مطمئناً آنها خود هویت خویشتن را معین کرده و همچنین هویت جنسی دیگران را مشخص خواهند کرد. وقتی پسر یا دختر هویت جنسی خود را شناخت، از والد همجنس خود به عنوان الگوی خود پیروی خواهد کرد (کجباف، 1378).

از نظر شناختی­ها درست است که اگر آمیزش جنسی با رابطه صمیمی توأم باشد، برای افراد لذت بخش­تر است، اما آنها می­گویند که منطقی است اگر بپرسیم: “چه دلیلی وجود دارد که میل جنسی و عشق، حتماً باید با هم باشند؟” اصرار بر این امر که میل جنسی برای پاک بودن به عشق نیاز دارد، ظاهراً نوعی آموزه انسانی است که در مواقعی یک گرگ اخلاقی را در لباس میش جلوه می­دهد، نوعی عفت اخلافی و سرکوبگرا که اصرار می­ورزد میل جنسی براساس ارزش والاتر و نه با لذتی که تولید می­کند، موجه می­شود.

میل جنسی صرفاً می­تواند برای تفریح باشد. میل جنسی می­تواند ابراز گرایش افراد به تولید لذت باشد. آزاد بودن در بهره­مند شدن از این لذت عمیق، به معنی نادیده گرفتن ممنوعیت­های غیر منطقی جامعه ضد جنسی یا توقعات نامعقول جامعه پیشرفت گرایی است که ارزش افراد را با تعداد ارگاسم­هایی که کسب می­کنند یا تعداد شرکای جنسی آنها می­سنجد. کسانی آمیزش جنسی بدون گناه و بدون اضطراب دارند که به اندازه کافی منطقی باشند و امیال جنسی را خود را بدون نگرانی و توقعات والدین یا عملکرد جنسی برآورده کنند و ابراز نمایند (نورکراس، 1999،ترجمه سید محمدی، 1381).

[1] – Kraft- Ebing

[2] – havlock Ellis

[3] – sigmund Freud

[4] – Freud

[5] – Three Essay on Sexuality

[6] – Schofield

[7] – Kinsey

[8] – Hyde

3-clelia Mosher

[10] – Hirschfeld

[11] – Yung

[12] – Arche type

[13] -Anima & Animus

[14] – Adler

[15] – Erick From

[16] -Sadism

[17] -Masochism

[18] – Norcross.C.John

[19] – Erick Fromm

[20] – Horney

[21] – Maslow

[22] – Rogers

[23] – Lubrication

[24] – Perls

[25] – Rosenberg

[26] – Otto And  Otto

[27] – Existentialism

[28] – Kohlberg